السيد جعفر السجادي

326

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

است با قوت عامله كه مبدأ اقرب فعل است متطابق در غايت باشد يعنى غايت شوقيه ما اليه الحركة باشد همان‌طور كه غايت قوت عامله هميشه ما اليه الحركة است اين نوع فعل را عبث ناميده‌اند . بعضى گفته‌اند كه فعل عبث فعلى است كه غايتى نداشته باشد در صورتى كه هيچ فعلى بدون غايت نيست نهايت غايت فعل يك وقت ماليه الحركة است كه در تمام افعال موجود است و يك وقت ما لاجله الحركة است كه ممكن است فعلى به آن منتهى شود در هر حال اگر مبدأ اول فعلى تخيلى باشد بدون ضميمهء فكر و رويت و يا انضمام ملكهء نفسانى يا خلقى كه داعى بر فعل باشد آن فعل را عادت مىنامند و بر خلاف قول ذيمقراطيس و پيروان او كه قايل به بخت و اتفاق‌اند و منگر غايات‌اند تمام افعال و حركات عالم را غايت خاصى است . غايت و مبادى عامه فعل و فاعل و اقسام فعل . « 1 » عجب الذنب - در محل خود بيان شده است كه بعد از تلاشى و انحلال بدن چيزى از آن باقى مىماند كه بعضى اجزاى اصليه گويند و اشكال حشر اجساد را از آن طريق حل كرده‌اند از آن امر باقى در حديث عجب الذنب تعبير شده است و در اين كه آن امر باقى چيست اختلاف اقوال زياد است بعضى گويند اجزاى اصليه است بعضى گويند هيولى است بعضى گويند نفس است بعضى گويند جوهر فرد است بعضى گويند اعيان جواهر ثابته است صدرا گويد آن امر باقى قوت خياليه است كه منفصلة الذات است از بدن كه آخرين نشأهء آن اول و ابتداى نشآت ديگر مىباشد . « 2 » عدم - عدم يعنى نيستى و مقابل وجود است براى وجود دو اعتبار است يكى وجود مطلق و ديگرى مطلق وجود ، هر گاه عدم مقابل مطلق وجود باشد عدم مطلق است و اگر مقابلهء آن به اعتبار مطلق وجود باشد مطلق العدم است كه مفاد اول سلب وجود مطلق است و مفاد قسم دوم سلب مطلق وجود است و سلب بحت و محض است در مقابل عدم ملكه و عدم چيزى . « 3 » ملا گويد عدم فى نفسه امر بسيط ساذج و متحد المعنى است و اختلاف و امتياز و تحصلى در آن نيست مگر از جهت مضاف اليه و در واقع و يا در اوهام ، اعدام متمايز نمىباشند ( فى ذاته يا در عوارض ) و بلكه هر چه عدم است عدم است و بين فلان عدم و فلان عدم هيچ تمايزى نيست مگر به مضاف اليه و بالجمله تمايز در اعدام به ملكات است و مثلا عقل ، اشياى متمايز را مانند علت ، معلول ، شرط ، مشروط ، ضد و ضد تصور مىكند و مفهوم عدم را به آن‌ها اضافه مىكند و بدين ترتيب عدم علت ممتاز مىشود از عدم معلول و عدم شرط متمايز مىشود از عدم مشروط و همين‌طور عدم ضد از آن ضد ديگر متمايز مىشود و حكم به وجود ضد ديگر مىشود . و لكن بدون اين امر و بدون تصور امور متمايزه و نسبت دادن عدم به آن‌ها هيچ عدمى از عدم ديگر ممتاز نيست و بلكه عدم و عدمى نيست و معدوم و معدومى نيست . موقعى كه و هم انسان در مىيابد كه دست او غير از پايش مىباشد به غلط افتاده گمان مىكند كه عدم هر

--> ( 1 ) اسفار ، ج 2 ، سفر 1 ، ص 251 . ( 2 ) همان ، ج 1 ، سفر 1 ، ص 348 و مشاعر ، ص 4 . ( 3 ) همان ، ج 1 ، سفر 1 ، ص 348 .